درخت عرعر دانشگاه ما
ناگهان ، نه ، سرانجام ، سرانجام ، دیگر نتوانستم ، نتوانستم ادامه بدهم . یکی می گفت ، نمی توانی اینجا بمانی . نه می توانستم آنجا بمانم نه می توانستم ادامه بدهم . الآن محل را توصیف می کنم ، اهمیتی ندارد . مثل یابوی پیری که وسط خیابان از پا بیفتد ، روی سنگی نشسته ام و عرعر را نگاه می کنم . چطور ادامه بدهم ، نباید شروع می کردم . نه ، باید شروع می کردم . یکی گفت ، شاید همان قبلی ، برای چه آمدی ؟ می توانستم بمانم توی لانه ام ، دنج و خشک ، نمی توانستم . لانه ام ، الآن توصیفش می کنم ، نه ، نمی توانم . ساده است ، دیگر هیچ کاری از دستم ساخته نیست ، اینطور می گویند . به تن می گویم ، بجنب پاشو ، بعد حس می کنم تقلا می کند ، که فرمان ببرد . باز تقلا می کند ، تا وقتی که دست بکشد . به سر می گویم ، راحتش بگذار ، آرام بگیر . من از این جر و بحث ها دورم، نباید غمش را بخورم ، هیچ چیز لازم ندارم ، نه اینکه جلوتر بروم ، نه اینکه سرجایم بمانم ، واقعا هیچ کدام برایم فرقی نمی کند . راستی این آدمها کیستند ؟ به دنبال من بالا آمده اند ، پیش از من ، با من ؟ کف گودالی هستم که به دست قرن ها حفر شده ، قرن ها هوای گند .
آدم خیال می کند خانه است ، بنا می کند به زوزه کشیدن و جان گرفتن ، زوزه های شفابخش ، ساکت ماندن بهتر است ، اگر کسی بخواهد بترکد ، تنها راهش همین است ، جیک نزدن ، فقط لبخند ، منفجر شدن از زور نفرین های فروخورده ، ترکیدن از خاموشی ، همه چیز ممکن است .
اینجا دست کم از این خبرها نیست ، نه صحبتی از آفریدگار و نه چیز واضحی از آفرینش و این حرف ها . خشکی ممکن است ، یا خیسی ، یا لجن ، مثل قبل از زندگی . دقیقا چه خبر است ؟ دقیقا . رو به آسمان کرد و گفت ، هوای خوب سرآمد ، و شکی نیست ، که کمی بعد ، برف . به عبارت دیگر شب تیره بود . وقتی بالاخره سررسید ، اما نه ، عجیب ، نه نبود ، با وجود آسمان پوشیده . راه دراز بود ، راهی که به سرپناه برمیگشت ، از دل مزرعه ها ، پیچ در پیچ ، باید هنوز آنجا باشد . به لب پرتگاه که می رسد می پرد ، شاید بعضی بگویند از نفهمی ، اما نه ، از زیرکی .
خاطره ای دور ، دور از خاطرات آخرین ، ممکن است ، پاها انگار هنوز کار می کنند . حیف که امید مرده است . نه . چطور آن بالا آدم امید داشت ، هر از چند گاهی . چه امیدهای رنگ به رنگی .
دست بردار ، می خواستم بگویم از همۀ این ها دست بردار . راهش همین است . نمی دانم ، من اینجایم ، همین را می دانم و بس ، و اینکه این هنوز من نیستم ، همین است و باید آن را ساخت . هیج جا نه تنی هست ، نه راهی برای مردن .
