ما :
تنها سکوت را مي شکنيم . مي گوييم ، هر چه باشد ، به اميد فرسودن آوايي ، فرسودن سري ، يا بي اميد ، بي دليل . اما پايان خواهد يافت ، يا نفس بند خواهد آمد که چه بهتر ، سکوت خواهد شد . آيا سکوتي هست ؟ نه نه ، در سکوت نمي شود دانست ، هيج وقت نخواهيم دانست . اما حداقلش بيرون رفتن از اينجا که هست ، نيست ؟ نمي دانيم .
آيا بايد ناتواني هايمان را ارج بگذاريم ؟ يا پنهان کنيم ؟ توانايي هايمان را چه ؟
بيان مي کنيم ...
تمامش خالي ، تمامش وسوسه انگيز است .
هميشه بعد از گفتن ، نوبت شنيدن است . قائده ي گفتگو هم همين است . ما تنها سکوت را مي شکنيم ، بي هيچ مکثي براي تفکر ...
من :
اشتباهم اين است که سعي مي کنم فکر کنم ، يکي از اشتباهاتم . اين طور که هستم بعيد است بتوانم ، حتي به همين منوال . اگر اين طور است کاش باز هم باز شوند و مرا ببلعند ، اين کلمه هاي کوچک . ولي آرام تر حرف مي زنم ، هر سال کمي آرام تر . شايد . کند تر هم ، هر سال کمي کندتر . شايد . اما نه از روي تعقل ، از تنگي نفس .
تو :
تو نمي خواهي بشنوي . تو نمي خواهي فکر کني . تو امّا مي داني . تو حداقل مي تواني سبيلت را تاب بدهي . "تو" يک دشنام است ؟!